سيد محمد باقر برقعى
434
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آغوش يار بيا كه عشق تو از سر نمىرود ما را * به دست دار دل اوفتاده از پا را به بوى آنكه به پايت نثار سازد جان * تن ضعيف بهانه است اين تمنّا را به باد دادم ناموس زهد و خرسندم * كه اعتبار بود پيش رند رسوا را لب از ترشّح مى جان من دريغ مدار * كه تا ببوسم آن لعل بادهپيما را كشيد جام در افشان و چهره گلگون كرد * گشود پس به تبسّم لب شكر خارا چه آتش است ندانم كه ريختى در جام * كه ناچشيده برافروخت جان دانا را هزار شام نويدم دهى و وين عجب است * كه باز عيد شمارم نويد فردا را تو را كه دوش در آغوش يار بود قرار * كجا بدانى روز سياه « شيدا » را هزار فكرت بىجا و نقشهاى عجيب * كه جز دريغ به آخر نبرد سودا را بدان خيال كه تا جامه تر نگردانى * ز سرگذشت برانديش موج دريا را بگير ساغر و نو كن فسانههاى كهن * كه طرح تازه پديد است دور مينا را چو روزگار دگر شد ، به تازه گوى سخن * سخن به تازه بهْ آيد روان گويا را كعبهء مقصود در مذهب عشّاق بهجز دوست كسى نيست * اندر دوجهان جز كرمش دادرسى نيست در هر نفس اندر نفس عارف و عامى * جز از دم رحمان و رحيمش نفسى نيست داديم به سوداى تو دين و دلوجان را * اى جان جهان ! غير تو ما را هوسى نيست از واقعهء عشق تو دامان و كنارى * نبود كه ز آب مژه رود ارسى نيست در طور مناجات دلت وادى ايمن * جز نور تو در ديدهء موسى قبسى نيست باز است و عيان بر تو ، ره كعبهء مقصود * لازم به نشان ره و بانگ جرسى نيست جان طاير قدسيست در اين كلبهء محنت * جز قيد تن خسته مر او را قفسى نيست آن جاى كه جبريل امين بال فروريخت * در ساحت قدسش طيران مگسى نيست جز عاطفت شاه صفا ، پير طريقت * ما را به جهان دادرس و ملتمسى نيست